راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

بازار رفتن رامیلا خانم با مامانی و آنا

1390/6/6 9:39
نویسنده : مامان ساناز
266 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم، دلبندم، نور چشمم عروسکم دوستت دارم .

روز پنجشنبه 3/6/90 بهترین فرصت بود که برم بازار و یکمی خرید کنم چون آخر هفته..... بعداً می گم خلاصه بابایی که می خواست بره سر کار و من هم که خونه بودم از فرصت استفاده کردم و گفتم حالا که بابایی میخواد بره سرکار ما هم باهاش بریم تا پیش آنا که رامیلا خانم رو بزاریم پیش دایی و بعد من و آنا بریم تا بازار و برگردیم. ما رسیدیم خونه آناینا رامیلا خانم هم از خواب بیدار شد هر کاریش کردیم که بخوابه نشد خلاصله ما رو 1 ساعتی سرگرم کرد تا بخوابه ولی باز هم نخوابید بعد مجبور شدیم با خودمون ببریمش بازار چون کمی هوا گرم بود نمی خواستم ببرمش ولی مجبور شدم چون وقتی ما رو میدید می زنیم بیرون دیگه آروم نمی ایستاد پس آمادش کردم و با خودمون بردیمش بیرون رسیدیم بازار و گفتم نه یادم رفت حالا می گم می خواستم کمی لباس برای خودمو و باباش بگیرم که وقتی چشمم به یک مغازه لباس فروشی بچه گانه خورد تنها چیزی که یادم این بود که وقتی اومدیم بیرون یک ساک پر لباس بچه گانه خریده بودم که خیلی قشنگ بودن راستش وقتی وسایل بچه گانه رو می بینم دست خودم نیست نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم توی مغازه دست روی هر لباسی می گذاشتم رامیلا خانم می گفت وایییییییییییی یعنی من اینو میخوام و خوشش می آمد از اون لباسه .

خلاصه وقتی کارم تمام شد کلی پول خرج کرده بودم و چون واجب بود و دیگه نمیتونستم برم بازار گفتم بزار بقیه خریدمو کامل کنم رفتیم یکی و  دو وسیله ای که نیاز داشتیم و خرید کردیم و می خواستیم برگردیم خونه که بابا اتا زنگ زد و گفت کجایید گفتیم کارمون تمام شده و میخواییم برگردیم خونه که گفت من میام دنبالتون خلاصه تو خیابان طالقانی قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم .

پسندها (1)

نظرات (3)

مامان ارشیا
7 شهریور 90 1:32
لباسای نو مبارک راستی بازار خوش گذشت
نگين
7 شهریور 90 10:52
استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان
بابای مهرسا
7 شهریور 90 13:59
مبارک